الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
20
إحياء علوم الدين ( فارسى )
كه توبهء نصوح « 55 » بندهء سالك را در هر نفسى از انفاس او لازم است ، اگرچه عمر نوح يابد ، چه آن واجب است برفور ، بى مهلت . و بو سليمان دارانى - رحمة اللّه عليه - راست گفته است كه اگر عاقل در باقى عمر خود نگريد مگر بر فوت آن چه در عمر او در غير طاعت گذاشته است ، سزاوار باشد كه تا به وقت وفات در اندوه بود . پس چگونه باشد كسى كه باقى عمر خود را به مثل آن چه گذاشته است از جهل ، استقبال نمايد ؟ و اين براى آن گفت كه عاقل را چون گوهرى نفيس باشد و بى فايده از او ضايع شود ، لا محاله بر آن بگريد ، و اگر ضايع شدن آن سبب هلاك او بود ، گريهء او صعبتر باشد . و هر ساعتى از عمر ، بلكه هر نفسى ، گوهرى است كه آن را خلفى و بدلى نيست ، و صلاحيت آن دارد كه تو را به سعادت ابد برساند و تو را از شقاوت ابد برهاند . و هيچ گوهرى از اين نفيستر نباشد ، و چون آن را در غفلت ضايع كنى زيانكارى تو ظاهر باشد ، و اگر در معصيت صرف كنى هلاك تو فاحش بود ، و اگر بر اين [ مصيبت ] نگريى از جهل تو باشد [ 13 ] . و [ مصيبت ] جهل بزرگتر از همهء مصيبتهاست ، و ليكن جهل مصيبتى است كه صاحب آن نداند كه مصيبت زده است ، چه خواب غفلت ميان او و ميان شناختن آن هايل شود ، « و مردمان خفتهاند چون بميرند بيدار شوند . » آن گاه هر مفلسى را إفلاس او ظاهر شود ، و هر مصيبت زدهاى را مصيبت او معلوم گردد ، و نوميدى از تدارك آن ظاهر گشته باشد . يكى از عارفان گفت كه ملك الموت چون بر بندهاى ظاهر شود ، وى را اعلام كند كه از عمر او يك ساعت مانده است و طرفة العيني از آن واپس نشود ، كه از آن پس بنده را از پشيمانى و حسرت ، آن پيدا شود كه اگر همهء دنيا او را باشد بدهد كه ديگر ساعت در عمر او افزايند تا در آن خشنودى خداى طلبد و طالب آشتى شود و تقصير خود تدارك كند ، و ليكن بدان راه نيابد . و آن اوّل چيزى است كه وى را از معانى قول خداى - عز و جل : وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ما يَشْتَهُونَ ، « 56 » ظاهر شود . و در قول حق تعالى : مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْ لا أَخَّرْتَنِي إِلى أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَكُنْ مِنَ الصَّالِحِينَ ، وَ لَنْ يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها ، « 57 » اشارتى است بدين . و گفتهاند كه « أجل قريب » آن است كه بندهاى طلبد ، اى در حال كشف غطا ملك الموت را گويد كه يك روز مرا واپس دار تا در آن روز از پروردگار خود عذر خواهم ، و براى خود توشهء صالح سازم . ملك الموت گويد كه روزها نيست شد و هيچ روز نماند . پس گويد كه يك ساعت واپس دار . گويد كه ساعتها نيست شد و هيچ ساعت نماند . پس در توبه بسته شود ، و آواز بر آمدن جان در گلو افتد ، و نفسها در سينه متردد گردد ، و غصّهء نوميدى از تدارك تجرّع كند ، و پشيمانى تضييع عمر بر او غالب شود ، پس اصل ايمان او در صدمات آن حولها اضطراب پذيرد . و چون جان بر آيد ، اگر براى او از بارى تعالى سابقهاى بر نيكى رفته باشد ، برآمدن آن بر توحيد باشد ، و آن حسن خاتمت
--> ( 55 ) توبهء نصوح ، توبه خالص كه ديگر به گناه باز نگردد . ( 56 ) سبا 34 - 54 . ( 57 ) منافقون 63 - 10 و 11 .